نظریه فرهنگ و سیاست فرهنگی مطلوب (2)
نظریه فرهنگ می تواند در هر یک از این مراحل اثرگذار باشد اما بیشترین تاثیر بر مرحله نخست یعنی بیان مساله فرهنگی و تعیین دستور کار برای خط مشی گذاران فرهنگ است. با طرد رویکرد اثبات گرائی باید گفت این که ما چه چیزی را ببینیم و چه چیزی را نه در گرو ساختار شناختی حاکم بر ذهن ماست. خواه به آن آگاه باشیم و خواه ناآگاهانه از آن تاثیر بپذیریم. لذا تصریح این شاکله نظری و تدقیق در آن قطعا می تواند در مسیر بهبود فهم از مسائل فرهنگی موثر باشد. کارکردهای این چارچوب نظری در سه سطح قابل طبقه بندی است: توصیف، تبیین و تجویز. در سطح توصیف این چارچوب شناختی است که موضوعات فرهنگی cultural issues را مشخص و محل مناقشه را تعیین می کند. تحلیل توصیفی تحلیلی ایستاست و در خصوص پویائیها و نسبتهای درونی و بیرونی حول موضوع فرهنگی مسکوت است. این سطح از تحلیل حداقل و کف ظرفیت یک چارچوب نظری فرهنگ است. به عبارت دیگر عناصر و اجزای یک موضوع فرهنگی را نشان می دهد اما ارتباط میان این عناصر درونی با یکدیگر و با عناصر بیرونی موضوع (سایر مسائل فرهنگی) تبیین نمی کند.
تبیین برآمده از یک مبنای فلسفی در خصوص علیت است. اگر در حوزه معرفت شناسی نظیر هیوم علیت را انکار کرده و صرفا رابطه میان علت و معلول را توالی زمانی تعریف کنیم طبعا نمی توانیم در حوزه روش شناسی نیز از ظرفیت تبیین حقایق بحث کنیم. در حوزه حکمت اسلامی دو شیوه برهان لمی و انی برای تبیین حقایق به کار می رود. در برهان لمی از علت به معلول می رسیم و در برهان انی از معلول به علت. به هر حال در هر دو شیوه برهان، مبتنی بر اصل علیت، تبیین مورد قبول است.
در قلمرو سیاستگذاری فرهنگ یک نظریه مطلوب فرهنگ بایستی از ظرفیت تبیین انی و لمی برخوردار باشد. یعنی هم بتواند از معلول (عوارض یک مساله فرهنگی) به علت (ریشه های مساله فرهنگی) برسد و هم از علت (خط مشیها و برنامه ها) به معلول (پیامدهای فرهنگی) برسد.
به هر میزان که ظرفیت تبیین یک نظریه قوی تر باشد به همان میزان می تواند در تجویز و تحول فرهنگی کارآمدتر شود. به عبارت دیگر زمانی می توان به خوبی تحول فرهنگی را مدیریت کرد که سه موضوع از هم تمیز داده شده و نسبت میان آنها بیان شود: عوارض مساله، علت مساله و پیامد اقدام. خلط میان هر یک فرایند مدیریت تحول فرهنگی را با چالش جدی رو به رو می کند. مدیران فرهنگی، به دلیل خلط عارضه فرهنگی و علت مساله فرهنگی، خط مشیهای سطحی و مقطعی را جهت پاک کردن صورت مساله در پیش می گیرند. در چنین حالتی طبیعی است که به دلیل عدم مواجهه با علت، پس از مدت کوتاهی مساله دوباره عود می کند اما این بار نه با حساسیت گذشته بلکه ناخواسته به دلیل مزمن شدن مساله علیرغم اهمیت موضوع، خط مشی گذاران، حساسیت کمتری در قبال آن خواهد داشت و این فرایند ادامه پیدا می کند تا به روزمرگی نظام مدیریت فرهنگی در قبال مسائل فرهنگی می انجامد.
علاوه بر این قبل از هر کنشی، شناسائی پیامدهای فرهنگی هر برنامه و مداخله در تمامی میدانهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بسیار ضروری است. طبیعی است تبیین لمی نسبت میان کنشهای اقتصادی و سیاسی و فرهنگی با پیامدهای فرهنگی کوتاه مدت و بلندمدت، خواسته یا ناخواسته و مطلوب و نامطلوب، به مراتب دشوارتر از تبیین انی رسیدن از عوارض یک مساله فرهنگی به ریشه هاست. اما این در حقیقت نقطه تعالی یک نظریه فرهنگ است که بتواند چنین تبیین های لمی در اختیار خط مشی گذاران فرهنگی قرار دهد. لذا مشخص است که موضوعی که امروز در نظام سیاستگذاری فرهنگ کشور از آن در قالب پیوست نگاری فرهنگ یاد می شود با چه دشواریهائی رو به روست.