مسأله خیلی ساده است (نقد اول)
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
نقدی که دوست خوبم خانم پاییزان به تحلیلهای ارائه شده توسط مخاطبان داشتند و نگرانی ایشان در باب تحلیلهای غیرعلمی و غیر روشمند و نهایتا ناامیدی که ایشان از جامعه علمی داشتند من را بر آن داشت تا چند خطی ایده ای را که مطرح کردم بسط دهم.
ببنید دوست بزرگوار مخاطبی که قرار است چند خطی در پاسخ به یک کامنت، نظری را مطرح کند ناگزیر است تا در کوتاهترین سخن تحلیل نهایی خود را مطرح کند و مطمئنا ثبت عنوان ذیل هر نظر حاکی از خوانش شخصی محقق مبتنی بر چهارچوب نظری خویش است. و لزوما تحلیل مسائل در لایه مبانی دلیلی بر خروج کسی از جامعه علمی نیست. اینکه اشاره کردید نمیتوان بدون روش به تحلیل پرداخت به نظرم در مورد کارهای علمی پژوهشی صحیح است اما برای نظردهی در فضای وبلاگ این امکان فراهم نیست. هر چند از منظری دیگر به عنوان مثال در تحلیلی که بنده ارائه دادم میتوان روش را تحلیل توصیفی مبتنی بر تجربه زیسته محقق دانست. هر چند دغدغه اصلی من تحلیل مسائل در چهارچوب اندیشه ای مبتنی بر مبانی اسلامی بوده است. من این نوع مواجهه با مسائل را نه افسانه سرایی و نه رویاپردازی میدانم بلکه دقیقا راه برون رفت از دورهای باطلی میدانم که به سبب هیپنوتیزم فکری اندیشه متفکران مدرن بر ذهن بسیاری از ما سایه افکنده است. در این روش تحلیل بعد مغفول ارتباط عمودی (ارتباط مخاطب با خداوند) در کنار توجه به بعد ارتباط افقی برجسته میشود و در واقع محور تحلیل قرار میگیرد. و این درست نقطه قوت این روش تحلیل است. در این نوع نگاه مبتنی بر حکمت و فلسفه اسلامی ما حتما پیش فرض هایی در باب انسان داریم. سند صحیح بودن این پیش فرض ها هم اتصال آنها به منبع وحی و خالق انسان است. پس در این نوع تحلیل طبقه، جنس، شغل و... مخاطب عرض و فرع است و آنچه برای محقق اصل است مواجهه با جوهر و اصالت وجود آدمی و ویژگی های آن است. انسان بما هو انسان دارای فطرتی حقیقت جوست و اشتیاق به تجربه زیبایی های حقیقی دارد اما چه میشود که مثلا حاضر میشود ساعتها از عمر خود را برای دیدن و خندیدن به داستان فوتبالیستی بگذاراند که مهم بودنش به خاطر بازیکن بودنش بوده است و آن هم بازی ای که اسمش رویش است بازی است نه واقعیت؟ به نظرم این اتفاق یک اتفاق عمیق در وجود آدمی است اما تحلیل این نوع ارتباط مخاطب با فیلم و حتی با بازی فوتبال مبتنی بر مبانی ارزشمند انسان شناسی اسلامی و به خصوص حکمت اسلامی کاملا قابل تبیین است. در همین چهارچوب است که ما میزان فعال بودن مخاطب را بر اساس میزان تقوای او تعریف میکنیم و در این فضا با مسائلی مانند تقوای بصر و تقوای سمع، نظریه دعوت، استماع، استجابت و... روبروییم. اگر چه مثلا میتوانیم مواجهه و انتخاب گزینشی که در نظریات ارتباطی مطرح است را سطح نازلی از تقوای بصر برای مخاطب تعریف کنیم. اما در این نوع نگاه سطح استعلایی مباحث بسیار بالاتر و غنی تر است... حال به نظرتان بهتر نیست با این همه پتانسیل برای تحلیل مسائل در چهارچوب اندیشه ای متصل به منابع وحی تلاش میکنم خود را از حصار تکنیکهایی که مبتنی بر فلسفه اندیشمندانی غیر دینمدار شکل گرفته اند خارج کنیم تا بودن و ادراک در عالمی متفاوت را تجربه کنم؟ این سخن من هرگز به معنای رد به کارگیری روشهای رایج علمی نیست بلکه مطمئنا هر چیز در این عالم نسبتی با حقیقت دارد اما تمام دغدغه من در این خطوط توجه دادن خودم، محققان و مخاطبین این خطوط به تامل در مبانی اسلامی و تلاش در جهت تئوریزه کردن آنها به خصوص در حوزه فرهنگ و ارتباطات و مراقبه در جهت اسیر نشدن در ساختار بازی است که دیگران مطرح کرده اند. بیشک ما در این راه در ابتدای راهیم و مبتلا به خطا و تجربه مجدد (که مثلا به نظرم گذشت چندین سال از انقلاب اسلامی و استمرار نزاع در باب حتی تعریف واحد از شاخصهای سینمای مبتنی بر دین و حکومت سلیقه ای بر روند مجوز دهی بر فیلمها را میتوان نمونه ای بر این امر دانست.) اما نقطه قوت ما مجهز بودن به راههای میانبری است که به سبب اتصال به مبانی وحیانی از ان آگاهیم. به نظر میرسد چنانچه دغدغه مذکورـ به خصوص در میان طلاب و اندیشمندانی که توفیق بهره گیری از تعالیم وحیانی را داشته اند ـ حاصل شود که البته به فضل الهی چند سالی در حوزه علوم انسانی تلاشهایی آغاز شده است به نظرم سخن گفتن مثلا از نظریات مکتب دانشگاه باقرالعلوم (ع) در کنار نظریات مکتب فرانکفورت امری شدنی است. ان شاءالله
در پایان به نظرم ذکر بخشی از سخنان دکتر محسنیان راد در مقدمه کتاب ارتباط شناسی شان خالی از لطف نیست: «...ما جهان سومی های مشرق زمین، اگر در حوزه علوم تجربی، به دلیل عدم دسترسی به تجهیزات و امکانات پیچیده نمیتوانیم گام به گام با اندیشمندان غرب جلو برویم، در عوض در علوم اجتماعی، به علت تکیه بر میراث فرهنگی غنی و سادگی امکانات مورد نیاز تحقیق میتوانیم درباره ی بسیاری از زمینه های این حوزه از دانش بشری به آزمونی تازه بپردازیم. اما این در صورتی امکانپذیراست که از زیر سلطه هیپنوتیزم تمام این بتها خودمان را رها کنیم و من در این کتاب خواسته ام ـ نمیگویم توانسته ام ـ خودم را از زیر بار هیپنوتیزم بتهای دانش غرب رها کنم. شما آثار این هیپنوتیزم را در رشته های مختلف دانش میتوانید ببینید. مثلا 415 سال پس از مرگ ابن خلدون، وقتی غربیها اولین آثار را از او به زبان فرانسه ترجمه کردند اولین قدم برای شناخت این دانشمند حتی برای دانشگاهها دیده های روزگاران بعدی کشورهای مشرق زمین برداشته شد.
به هرحال تلاش کرده ام که از زیر نفوذ این هیپنوتیزم خودم را رها کنم. اما این رهایی به معنای ارج ننهادن یا فرار از شناخت دقیق نظریات آنان و استفاده کامل از این نظریات نیست...»